مظفرمیکائیلی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مظفرمیکائیلی
آرشیو وبلاگ
      پاتوق ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥


    

پاتوق

.افسوس ما که می خواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم،خود نتوانستیم مهربان باشیم

ریشه در خاک...

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خارخار ناامیدی سخت آزرده ست. غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده ست! و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!

***

من اینجا ریشه در خاکم ، من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.

من اینجا تا نفس باقی ست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!                                                             

امید روشنائی گرچه در این تیرگی ها نیست،من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.                                                                                                    

من اینجا روزی آخر از دل این خاک،با دست تهی گل برمی افشانم.                            

من اینجا روزی از ستیغ کوه،چون خورشید،سرود فتح می خوانم،و می دانم ...

تو روزی باز خواهی گشت!

(فریدون مشیری)

 
میرزا اندیشه های سبز (24) |
بوی عید،وحشت عید...

درود خدا بر انسانهای نیک صفت

در حالی که چند ساعت با سال جدید فاصله ای نیست خواهم گفت: که بیاییم در این سال نو کفشهای کهنه خود را به پا کرده و لباس های سال گذشته را پوشیده تا دل همه مردم سرزمینمان شاد باشد.

در این نزدیکی خانه ایست که با آمدن سال نو همه اهل خانه ناراحت می شوند زیرا ندارند مایحتاج لانه را. در این حوالی پدریست که ندارد پولی برای خرید تن پوش برای کودکش و خجل از این واقعه نگاه می کند پاهایم را. در این سال نو بیایید یکرنگ شویم تا همه گویند اینانند مردم ایران زمین....

یا مقلب ، قلب مارا شاد کن...

یا مدبر ، خانه را آباد کن...

یا محول ، احسن الحالم نما از بدیها فارغ البالم نما...

سال نو مبارکباد بر شما نیکان روزگاران

  نظرات ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥



سلام

امشب موقع دیدن صحنه ای که آمن هوتپ چهارم و همه اطرافیانش منتظر اومدن یوسف هستن و لحظه شماری میکنن که ببیننش و حضرت یوسف با ظاهری زیبا و آراسته مقابلشون میاد با خودم داشتم فکر میکردم خوش به حال اونا که حضرت یوسف رو دیدن و زمان ایشون بودن و تونستن اون زمان رو درک کنن. یه شوق همراه با دلتنگی شدید تو دلم احساس کردم ، یاد یه یوسف دیگه افتادم ؛ یوسف زهرا !

با خودم گفتم چی میشه یه روز همه صف بکشیم برای دیدن یوسف زهرا؟!!

ما هم میتونیم یوسف زهرا رو ببینیم . ما هم یه یوسف داریم که همه ی دنیا خریدارشه. ما هم یه یوسف داریم که اگه رخ نمایان کنه همه دنیا واله و شیدا میشن.

ما هم داریم ، ولی کجاس؟!

یوسف یعقوب از زندان ساخته ی دست مردمان هوس باز و ظالم آزاد شد ، یوسف زهرا کی از وضعیتی که ساخته ی دست من و امثال من و  بی معرفتی و فراموشکاری شیعیانه رها میشه؟!

یوسف ما هم خسته شده دیگه!

کی میرسه اون روزی که پرده ها کنار بره و نغمه "‌ أنا المهدی " تو گوش همه ی عالم بپیچه؟!

کی میشه ما هم روی زیبا و دوست داشتنی یوسف زهرا رو ببینیم؟!

کی میشه اون لبخند شیرین و اطمینان بخش رو ببینیم؟!

کی میشه چشمان مهربون و پر از آرامش خاطر و بنده نواز رو ببینیم؟!

کی میشه این شعر حافظ که میگه :" کجاست صوفی دجّال چشم ملحد شکل / بگو بسوز که «مهدی» دین پناه آمد "  تحقق پیدا کنه!؟

کی؟!

.

.

.

کی میشه من دیگه ولی نعمتم رو اذیت نکنم!؟!

 

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

آمین!

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی.دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی!

 

کلمات کلیدی: دست نوشته ،کلمات کلیدی: امام زمان (عج)
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (33)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    عرفه!     
    ساعت ۱۱:۴۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٧       
    

سلام به دوستان خوب و عزیزم.انشاالله حال همه خوب باشه و سلامت باشید.

متاسفانه دوباره آپم دیر شد ولی دیگه خسته شدم.گفتم امشب هر جوریه باید به روز کنم.دوست داشتم درباره ی عرفه مطلب بزارم.

فردا روز عرفه اس. شهادت مسلم بن عقیل ، سفیر باوفا و مظلوم امام حسین (ع) هم هستش.تسلیت میگم! هر وقت اسم ایشون میاد انگار دلمو چنگ میزنن.خیلی مظلومانه شهید شدن...غریب ؛ میا کوفه حسین!!

 خوش به حال اونهایی که فردا تو عرفات آقاشون رو میبینن...مطلب زیر ماجرای دیدار زائران با امام زمان در صحرای عرفاته:

 

در سال 1372 هجری شمسی که با عده‎ای از دوستان به حج تمتع مشرف شده بودیم، در روز یازدهم ذیحجه 1413 هجری قمری مطابق با 11/3/1372 هجری شمسی، مجلس روضه‎ای در چادر کاروان ما برگزار شد که بسیار با معنویت بود. چند ماه پس از بازگشت از سفر حج یکی از دوستان که راضی نیست نامش در کتاب آورده شود جریانی را که در آن جلسه برایش اتفاق افتاده بود با مقدمه‎ای برایم چنین نقل نمود:

قبل از مسافرت به مکه در حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام از درگاه خداوند طلب نمودم که در این سفر عنایت امام زمان (عج) شامل حالم گردد. شنیده بودم که عده‎ای از عاشقان آن حضرت در جریان سفر به مکه خدمت آن بزرگوار رسیده‎اند، لذا از ابتدای سفر به یاد امام زمان (عج) بودم.

در مدینه منوره که مدت یک هفته اقامت داشتیم، همواره دنبال حضرت می‎گشتم، در مسجدالنبی، در روضه منوره، کنار منبر، محراب، مأذنه، نزدیک ستون توبه، جایگاه اصحاب صفه، محراب تهجد پیامبر، کنار درب خانه حضرت زهرا علیهاالسلام و در بین سیل جمعیت، در قبرستان بقیع، کنار قبور خراب شده چهار امام مظلوم و غریب و در بین زائرین مدینه دنبال کسی می‎گشتم که نشانی‎های او را داشته باشد.

ایام توقف ما در مدینه سپری گشت و ما با چشم گریان و قلب سوزان از پیامبر اکرم، دخت گرامیش و ائمه بقیع با کوله‎باری از خاطره جدا شده و خداحافظی نمودیم. در مکه نیز در حین انجام اعمال عمره تمتع، در مطاف، پشت مقام حضرت ابراهیم (ع)، در زمزم، در سعی صفا و مروه، به یاد حضرت بودم. چند روز بین اعمال عمره تمتع و حج تمتع نیز در جای جای مسجدالحرام خاطره حضرت در ذهنم بود، گاهی اوقات به عاشقان دلسوخته امام زمان (عج) برخورد می‎نمودم که به او متوسل شده و در هجران او می‎سوزند، گاهی نیز با خود زمزمه می‎کردم:

 

از جهان دل به تو بستم به خدا مهدی جان                           

   طالب وصل تو هستم به خدا مهدی جان

هر کجا یاد تو و ذکر تو و نام تو بود                                   

       بی‎تامل بنشستـم به خـدا مهدی جــان

اعمال حج تمتع شروع شد به صحرای عرفات رفتیم، شب عرفه گذشت، روز عرفه در جبل الرحمه، در بین چادرها و در بین دعای عرفه امام حسین علیه السلام به یاد آن یوسف گمگشته بودم، غروب روز عرفه پس از نماز مغرب و عشاء سرزمینی را که مطمئن بودم حضرت در آنجا بین جمعیت بوده‎اند به طرف مشعرالحرام پشت سر نهادیم، روز دهم ذیحجه در منا اعمال روز عید قربان را انجام دادیم. هوا در سرزمین منا بسیار گرم و ما در زیر چادرها به سر می‎بردیم، عصرها به قدری هوا گرم بود که امکان استراحت و خوابیدن نبود.

عصر روز یازدهم همانطور که مردها چند نفر در چادر دور هم جمع شده بودیم و از هر دری سخن می‎گفتیم و عده‎ای نیز در حال بیداری دراز کشیده بودند بدون این که از قبل برنامه‎ریزی خاصی شده باشد روحانی کاروان شروع کرد به زمزمه کردن اشعاری در مورد امام زمان (عج). در نتیجه همگی نشسته و شروع به گوش کردن کردیم ناخودآگاه مجلسی برقرار شد و بعد هم مداح کاروان توسلی به حضرت نمود، حال خوشی در مجلس پیدا شده بود، سپس یکی از برادران اشعاری را خطاب به آن حضرت در رابطه با سفر حج خواند که دو بیت آن چنین بود:

ای حریم کعبه محرم بر طواف کوی تو                                       

   من به گرد کعبه می‎گردم به یاد روی تو

گرچه بر مُحرم بود بوئیدن گلها حرام                                  

           زنده‎ام من ای گل زهرا ز فیض بوی تو

و در ضمن خواندن اشعار خطاب به حضرت می‎گفت: آقا جان در این سرزمین خیمه‎ها و چادرها زیادند و ما نمی‎توانیم همه آنها را یک به یک بگردیم تا خیمه شما را پیدا نمائیم. اما شما می‎دانید خیمه و چادر کاروان ما کجاست، شما به ما عنایتی بفرمائید، شما به ما سر بزنید، همه افراد گریه می‎کردند و اشک می‎ریختند، بعد هم یکی از برادارن دیگر توسلی به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام پیدا نمود و گفت: آقا شما به روضه عمویتان خیلی علاقه دارید و خودتان سفارش به خواندن این روضه کرده‎اید، همینطور که ایشان روضه می‎خواند و همگی با حال منقلب اشک می‎ریختند و من هم گریه می‎کردم، سرم را بلند کردم دیدم آقایی با لباس سفید عربی و به هیئت عرب‎ها در داخل چادر جلو در روی دو زانو بطور سرپا نشسته‎اند، روی سر ایشان دستمالی بود که آن هم سفید رنگ بود و طوری قرار گرفته بود که قسمت زیادی از پیشانی ایشان را هم پوشانده بود. من در چادر، جایی نشسته بودم که تنها سمت چپ صورت و محاسن ایشان را می‎دیدم که حالت گندمگون داشت چند ثانیه‎ای ایشان را نگاه کردم، آقایی بودند تنومند و با وقار که شاید حدود چهل و چند ساله به نظر می‎رسید. سپس جلو در چادر را نگاه کردم دیدم دو نفر جوان که سن آنها تقریباً زیر بیست سال بود با لباس سفید بلند عربی درست جلو قسمت ورودی چادر ایستاده‎اند و حدود یکی دو متر پشت سر آقا بودند.

در آن لحظه چنین تصور نمودم که اینها عرب‎هایی هستند که از جلو چادر ما عبور می‎کرده‎اند صدای روضه را شنیده لذا داخل چادر آمده‎اند تا به روضه گوش دهند. مجدداً سرم را پائین انداخته و اشک می‎ریختم دقیقاً نمی‎دانم چقدر طول کشید ولی مطمئن هستم که مدت زیادی نگذشت مجدداً سرم را بلند کردم دیدم از آقا و جوان‎ها خبری نیست ولی در آن زمان چنان تصرفی در ذهنم ایجاد شده بود که تنها درباره آنها چنین فکر می‎کردم که اینها عرب بوده و برای گوش کردن به روضه به مجلس آمده‎اند. حتی پس از پایان این مجلس بسیار با معنویت اصلاً در ذهنم خطور نکرد که در این مورد با دیگر اعضا کاروان صحبتی نمایم، روز بعد شنیدم که یکی دو نفر از افراد کاروان راجع به آقایی که به مجلس آمده بودند صحبت می‎کردند، از آنها پرسیدم شما چگونگی آمدن و رفتن آن آقا را متوجه شدید، گفتند: نه ما فقط دیده‎ایم ایشان جلو در چادر نشسته‎اند.

آن وقت به خود آمدم و کمی در مورد جریانی که اتفاق افتاده بود فکر کردم و به تصور خودم در مورد این واقعه تأمل نمودم. به خود گفتم اگر اینها عرب بودند چگونه به روضه‎ای که به زبان فارسی خوانده می‎شد گوش می‎دادند؟! چرا در زمانی که همگی در عزای حضرت ابوالفضل علیه السلام گریه می‎کردند ایشان تشریف‌ آورده بودند؟! صدای روضه آنقدر بلند نبود که به بیرون چادر برود تا کسی با شنیدن صدای روضه داخل شود!! چطور کسی دقیقاً متوجه چگونگی آمدن و رفتن آنها نشده بود!! چطور در اثر تصرفی که در ذهن من ایجاد شده بود به این تصورم که اینها عرب هستند و به روضه فارسی گوش می‎دهند شک نکرده‎ام!!

همه این سئوالاتی که اکنون در ذهنم ایجاد شده بود مرا امیدوار ساخت که ایشان خود حضرت یعنی امام زمان (عج) بوده‎اند و تاسف خوردم که چرا در همان لحظه حضرت را نشناختم.

 ***

 

اگه ماهم همواره به یاد آقامون باشیم میتونیم ببینیمش.حالا چه تو عرفات چه تو تهران چه هر جای دیگه ای...همون حرف آقای بهجت!ولی کار سختیه برای قدر نشناس هایی مثل من!

البته بهتره من حرف نزنم که .......خاک بر سرم!!

 

التماس دعای فراوان و ویژه دارم و پیشاپیش عید سعید قربان و عید غدیر خم( اگه فرصت نکردم آپ کنم) رو به همه عزیزان تبریک میگم!

حاشیه: این پست هم تسلیت داشت هم تبریک!!. اینم یه جورشه خب!

کلمات کلیدی: امام زمان (عج) ،کلمات کلیدی: اعیاد مذهبی
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (31)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    من و همزادم! (3)     
    ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٧       
    

من: چطوری تو؟

همزاد: از احوال پرسیهای تو!

من: نیستی!

همزاد: هستم تو سراغ من نمیای!

من: خیلی وقته سراغ خودمم نمیرم وای به حال تو!!

همزاد: باز میخوای شکایت کنی؟

من: نه...خیالت راحت...دوست دارم وراجی کنم!

همزاد: خوب بگو....میشنفیم!

من: آخه...

همزاد: ها؟

خلوت!

من: نمیدونم چی میخوام بگم!!

همزاد: از تو بعید نیست!

من: هه...آره خب!

من: دوست ندارم حرفامو به هیچ کس بگم اصلا...لج کردم!

همزاد: باشه....فقط یه چیزی...نیست که من همزادتم و چسبیدم بهت رو منم تاثیر گذاشتی....بی تفاوتم...مثل خودت!

من: میدونم...

همزاد: چرا نمیری پیش حضرت فاطمه(س)؟!

من: نگو...نگو....دیروز غروب میخواستم برم....راهم ندادن....خوابم برد!

همزاد: هر چه زودتر برو...فقط ایشونو داری...میدونی که؟!

من: خوب میدونم...خوب!

همزاد: اعتماد کن!

من: به کی؟

همزاد: خدا !

-----------------------------------

 

 

شهادت نهمین امام شیعیان ٬ حضرت جواد الائمه (ع) رو به همه دوستان تسلیت میگم!

التماس دعا!

پ.ن: فکر میکردم جمعه شهادته...پس بگو افتاده عقب...شده شنبه که امروز باشه...خدا رحم کرد زود فهمیدم!

 

کلمات کلیدی: دست نوشته ،کلمات کلیدی: من و همزادم!
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (35)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    صبر!     
    ساعت ۱۱:۱۶ ‎ب.ظ روز ۴ آذر ۱۳۸٧       
    

سلام به همه دوستان عزیزم

انشالله که حالتون خوب باشه!

این چند وقته که کم حوصلگی بر ما چیره گشته  ! آپ هام دیر به دیر شد و به دوستان کم تر سر زدم....شرمنده ام....امشب اگه عمری باقی باشه به همه سر میزنم و از خجالتتون در میام!

امشبم که ذهن ما درگیر این شعر حافظه و کاریشم نمیشه کرد.بدجوری با حال و هوام جوره!

برای همه دعا کنید ، من هم نخودی به حساب بیارید و شده قد همون نخود برام دعا کنید!

شاد باشید!

 

افسرده!

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 


کلمات کلیدی: شعر
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (26)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    میخوام برم خدا رو دعوت کنم!     
    ساعت ۱٢:۱۶ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸٧       
    

رفتن رسیدن است!؟؟

 

میخوام برم!

یه جای دور.......دور ِ دور...دور ِ دور ِ دور!

خیلی دور!

جایی که هیچ کس نباشه....هیچ آدم مفت گو و عوضی ای نباشه...جایی که هیچ آدم فوضولی نباشه...اصلا آدم نباشه!

هیچ جانداری!!

برم و برسم به یه برهوت.......با تمام وجود داد بزنم و خدا رو صدا کنم!

صداش کنم بیاد پایین پیش من...بیاد با هم حرف بزنیم...سنگامون رو وا بکنیم....بخندیم...گریه کنیم....بحث کنیم....دعوا کنیم!

بیاد رو در رو باهام حرف بزنه....بیاد آرومم کنه...دوست دارم بغلم کنه!!

البته اول که منو ببینه به احتمال زیاد یه کشیده میخوابونه زیر گوشم......شایدم نخوابونه...چون من دارم الان از دید یه سحر بد و گناهکار حرف میزنم...با وسعت دید محدود خودم ، ولی خدا خیلی مهربون تر از این حرفاس....اونقدر مهربون که برای نامهربونی مثل من قابل درک نیست!

خلاصه بیاد....فقط بیاد...مطمئن بشم صدای منو داره میشنوه!

 

برهوت!آها ،خودشه...یه همچین جایی باشه خوبه!

 

اگه خواست رفیق رفقاشم خبر کنه....اون بنده های خوبشو...که همه ی دنیا صدقه سر اونا آفریده شده و برای اوناس و همه روزی خور و صدقه خور اوناییم!

بیان یه خورده من زبون نفهمه احمق رو توجیه کنن...به جان خودم -که ناقابله-  گاوگیجه گرفتم!

آخه این شد وضع؟!...نمیشه که!

اگه دعوامم میکنن بکنن...نوکرشونم...بلکه حسابی گریه کنم......یا از خجالت بمیرم و راحت بشم!

میخوام برم تا برسم به خدا ...بلکه دیدی خدا رسید به ما!

اگه بشه چی میشـــــــــــــــــــــــــــــــه؟!!!

پله پله تا ملاقات خدا!

 

حاشیه: شما زیاد جدی نگیرید....از فشار عصبیه زیاده!!!!


کلمات کلیدی: دست نوشته
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (28)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    شاه راه علی!     
    ساعت ۱٢:۱۵ ‎ب.ظ روز ٢۵ آبان ۱۳۸٧       
    

راه علی!

 

........... آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم ، گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش ، تک تک از غیب سر میزنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا میکنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر مینوازد از راه رسید و گلهای الماسش شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هر شب دست ناپیدای الهه ای آنرا از گوشه ی آسمان ، آرام آرام ، به گوشه ای دیگر میبرد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی ، یک راست ، به ابدیت می پیوندد:

" شاه راه علی " ، " راه مکه " ! که بعدها دبیرانم خندیدند که : نه جانم، " کهکشان "! و حال میفهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا کاه میکشیده اند و اینها هم کاههایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آنرا کهکشان می بینند و دهاتیهای کاهکش کویر ، شاه راه علی ، راه کعبه ، راهی که علی از آن به کعبه میرود! کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا کنید! و آن تیرهای نورانی که ، گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو میرود ، تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانیش ! که هر گاه شیطان و دیوان همدستش می کوشند به حیله ، گوشه ای از شب را بشکافند و به آنجا که قداست اهورائیش را گام هیچ پلیدی ای نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست، سرکشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه این فهم های پلید ریزد ، دزدانه بشنوند ، پرده داران حرم ستر و عفاف ملکوت آنها را با این شهاب های آتشین میزنند و بسوی کویر میرانند.

و بعدها معلمان و دانایان شهر خندیدند که : نه جانم! اینها سنگهایی اند بازمانده کراتی خرابه و درهم ریخته که چون با سرعت بطرف زمین میافتادند از تماس با جو آتش میگیرند و نابود می گردند. و چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر میرفتم و به کویر بر می گشتم ، از آن همه زیبایی ها و لذتها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از " ماوراء " محروم تر میشدم تا امسال که رفتم دیگر سر به آسمان بر نکردم و همه چشم در زمین که اینجا... میتوان چند حلقه چاه عمیق زد و ................................

 

***

اول سلام!...امیدوارم حال همه ی دوستان عزیزم خوب باشه! قلب

این نوشته تیکه ای بود از کتاب " هبوط در کویر " شریعتی که برای خودم خیلی جالب بود.....گذاشتم که شما هم بخونید اگه نخوندید!

البته بگذریم که من تا حالا هیچ کتابی از شریعتی نخوندم و این هم اتفاقی خواهرم برام خوند و من هم خوشم اومد و گفتم بده بزارم تو وبلاگ! چشمکنیشخند

 

برام دعا کنید....شاد باشید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: عزیزی در قسمت نظرات مطلبی رو در رابطه با این پست فرموده بودند که گذاشتنش و خوندنش خالی از لطف نیست:

«خوب کردی گذاشتی؛بحث شریعتی و کتاب شریعتی و نوشته و تفکر و خلاصه هرچی که مربوط به این شخصیت بشه نیست؛این مطلب اصلاً ربطی به شریعتی نداره؛دلیل به کار بردن نام و کتاب نویسنده بخاطر پاسداشت اخلاقیات در استفاده از مطلبه.وگرنه مطلب چیز دیگه ای میخواد بگه که همون عنوانشه:"شاه راه علی".اینکه شهریهای باکلاس!!! با چه بلاهتی ی عمر ی اسم مندراوردی رو با برچسب علمی بودن قرقره میکنن ولی دهاتیهای بی کلاس!!! چطور ی حقیقت تاریخی رو روشندلانه پاس میدارن؛حقیقتی که با کمی غیرت میتونه با علم هم عجین بشه.»  

 

 

 

کلمات کلیدی: حرفهای روزمره و خودمونی!
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (14)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    اَیْنَ بَقِیَّةُ اللَّهِ ...!     
    ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۶ آبان ۱۳۸٧       
    

 " دعای ندبه " با صدای سوزناک و زیبای مداح تمام فضا را پر کرده است....شور می گیرد:

.... اَیْنَ الْحَسَنُ اَیْنَ الْحُسَیْنُ اَیْنَ

 کجاست حسن ؟ و کجاست حسین ؟ و کجایند

اَبْناَّءُ الْحُسَیْنِ صالِحٌ بَعْدَ صالِحٍ وَصادِقٌ بَعْدَ صادِقٍ اَیْنَ السَّبیلُ

فرزندان حسین ؟ شایسته اى پس از شایسته دیگر و راستگوئى پس از راستگوى دیگر کجاست آن راه حق

بَعْدَ السَّبیلِ اَیْنَ الْخِیَرَةُ بَعْدَ الْخِیَرَةِ اَیْنَ الشُّمُوسُ الطّالِعَةُ اَیْنَ

پس از راه دیگر؟ کجایند برگزیدگان (خدائى ) هر یک پس از دیگرى ؟ کجایند خورشیدهاى تابان ؟ کجایند

الاَْقْمارُ الْمُنیرَةُ اَیْنَ الاَْنْجُمُ الزّاهِرَةُ اَیْنَ اَعْلامُ الدّینِ وَقَواعِدُ الْعِلْمِ

ماههاى نور افشان ؟ کجایند اختران فروزان ؟ کجایند بزرگان دین و پایه هاى دانش ؟

 

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

فریاد می کشد...:

 

اَیْنَ بَقِیَّةُ اللَّهِ الَّتى لا تَخْلوُ مِنَ الْعِتْرَةِ الْهادِیَةِ اَیْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ

کجا است بجامانده خدا که بیرون از خاندان عترت راهنما(ى رسول خدا) نیست ؟ کجاست آنکه آماده شده براى ریشه کن

دابِرِ الظَّلَمَةِ اَیْنَ الْمُنْتَظَرُ لاِِقامَةِ الاَْمْتِ وَاْلعِوَجِ اَیْنَ الْمُرْتَجى

ساختن ستمگران ؟ کجاست آنکه چشم براهش هستند براى راست کردن نادرستیها و کجیها؟ کجاست

لاِِزالَةِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ اَیْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدیدِ الْفَراَّئِضِ وَالسُّنَنِ

آن مایه امید براى از بین بردن ستم و تجاوز؟ کجاست آنکه ذخیره شده براى نو کردن فریضه ها و سنتهاى دین ؟

اَیْنَ الْمُتَخَیَّرُ لاِِعادَةِ الْمِلَّةِ وَالشَّریعَةِ اَیْنَ الْمُؤَمَّلُ لاِِحْیاَّءِ الْکِتابِ

کجاست آن کس که انتخاب گشته براى برگرداندن کیش و آئین ؟ کجاست آنکه آرزویش داریم براى زنده کردن قرآن

وَحُدُودِهِ اَیْنَ مُحْیى مَعالِمِالدّینِ وَاَهْلِهِ اَیْنَ قاصِمُ شَوْکَةِ الْمُعْتَدینَ

و حدود آن ؟ کجاست زنده کننده آثار دین و اهل دین ؟ کجاست درهم شکننده شوکت زورگویان ؟

اَیْنَ هادِمُ اَبْنِیَةِ الشِّرْکِ وَالنِّفاقِ اَیْنَ مُبیدُ اَهْلِ الْفُسُوقِ وَالْعِصْیانِ

کجاست ویران کننده بناهاى شرک و دو روئى ؟ کجاست نابود کننده اهل فسق و گناه

وَالطُّغْیانِ اَیْنَ حاصِدُ فُرُوعِ الْغَىِّ وَالشِّقاقِ اَیْنَ طامِسُ آثارِ الزَّیْغِ

و طغیان ؟ کجاست آنکه شاخه هاى گمراهى و اختلاف را ببرد؟ کجاست محو کننده آثار کجروى

وَالاَْهْواَّءِ اَیْنَ قاطِعُ حَباَّئِلِ الْکِذْبِ وَالاِْفْتِرآءِ اَیْنَ مُبیدُ الْعُتاةِ

و هوا و هوسها؟ کجاست پاره کننده دامهاى دروغ و بهتان ؟ کجاست نابود کننده سرکشان

وَالْمَرَدَةِاَیْنَ مُسْتَاْصِلُ اَهْلِ الْعِنادِ وَالتَّضْلیلِ وَالاِْلْحادِ اَیْنَ مُعِزُّ

و متمردان ؟ کجاست ریشه کن کننده ستیزه جویان و گمراهان و بى دینان ؟ کجاست عزت بخش

الاَْوْلِیاَّءِ وَمُذِلُّ الاَْ عْداَّءِ اَیْنَ جامِعُ الْکَلِمَةِ عَلَى التَّقْوى اَیْنَ بابُ اللَّهِ

دوستان و خوار کننده دشمنان ؟ کجاست گردآورنده سخنان بر پرهیزکارى ؟ کجاست آن درگاه خداوند

الَّذى مِنْهُ یُؤْتى اَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذى اِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ الاَْوْلِیاَّءُ اَیْنَ السَّبَبُ

که از آنجا بسوى خدا روند؟ کجاست آن آئینه خدائى که بسویش توجه کنند اولیاء؟ کجاست آن سبب خدائى

الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الاَْرْضِ وَالسَّماَّءِ اَیْنَ صاحِبُ یَوْمِ الْفَتْحِ وَناشِرُ رایَةِ

که پیوست است میان زمین و آسمان ؟ کجاست آن فرمانرواى روز فتح و پیروزى و برافرازنده پرچم

الْهُدى اَیْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرِّضا اَیْنَ الطّالِبُ بِذُحُولِ

هدایت و راهنمائى ؟ کجاست گردآورنده شایستگى و خوشنودى (حق )؟ کجاست خواهنده خون

الاَْنْبِیاَّءِ وَاَبْناَّءِ الاَْنْبِیاَّءِ اَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلا ءَ اَیْنَ

پیمبران و فرزندان پیمبران ؟ کجاست خواهنده خون کشته کربلا؟ کجاست آن

الْمَنْصُورُ عَلى مَنِ اعْتَدى عَلَیْهِ وَافْتَرى اَیْنَ الْمُضْطَرُّ الَّذى یُجابُ

یارى شده و پیروزمند بر کسانى که بر او ستم کردند و دروغ بستند؟ کجاست آن درمانده اى که چون دعا کند

اِذا دَعى اَیْنَ صَدْرُ الْخَلائِقِ ذُوالْبِرِّ وَالتَّقْوى اَیْنَ ابْنُ النَّبِىِّ

به اجابت رسد کجاست صدر مخلوقات عالم آن نیکوکار با تقوى ؟ کجاست فرزند پیامبر

الْمُصْطَفى وَابْنُ عَلِی الْمُرْتَضى وَابْنُ خَدیجَةَ الْغَرّاَّءِ وَابْنُ فاطِمَةَ

برگزیده و فرزند على مرتضى و فرزند خدیجه روشن سیما و فرزند فاطمه

الْکُبْرى بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى وَنَفْسى لَکَالْوِقاَّءُ وَالْحِمى یَا بْنَ السّادَةِ

کبرى ؟ پدر و مادرم بفدایت و خودم بلاگردان و سپر پیش روى تو باشم......

*

دل را می برد پیش خود آقا...یاد گذشته میفتم که بعد از مطالعه کتاب های زیادی راجع به تشرفات افراد مختلف خدمت امام زمان (عج) و شنیدن جمله ی آقای بهجت که گفته بودند یک منتظر همین که هر روز به فکر آقا باشد و به ایشون فکر کند از عهده ی انتظار خوب برآمده- و میدانیم که در این جمله و این طرز فکر دنیا دنیا حرف نهفته است و عمل - " اَیْنَ " برای من تجلی پیدا کرده بود و در خیابانها به دنبال آقا میگشتم و یا قیافه ای شبیه به ایشون و تقریبا شاید بشه گفت مثل دیوانه ها اینور و اونور رو نگاه میکردم!....چه لذت بخش بود....حیف که این حال و هوا زیاد دوام نیاورد و دیگر حتی لایق چشم دواندن هم نبودم!

صاحب من گرچه زیاد به تو فکر نمیکنم و خیلی نالوطی و بی معرفت هستم اما همه مثل من نیستن....شیعیان لوطی و بامعرفت و عاشق زیاد داری! به خاطر آنها بیا!

ولی یه چیز رو میدونی که عشق و حُبٌ تو لوطی و نالوطی برنمیداره....همه ، خوب و بد ، همه دوستت دارن و منتظرتن!...

دیگه خودتم یه نگاهی به من بکن دیگه-میدونی که چقدر ضعیفم-که وقتی میای و اگه من بودم حداقل بتونم تاب وجود نازنین شما رو بیارم و خجالت نکشم..یه گوشه ی چشم بنداز تا منتظر خوبی باشم!....تا منتظرهای خوبی باشیم!

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام!

آقا نمی آیی؟!


کلمات کلیدی: دست نوشته ،کلمات کلیدی: امام زمان (عج)
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (45)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    معلم و شاگردان!     
    ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٧       
    

سلام! لبخند

 

یکی دیگه از داستانهای مثنوی معنوی رو برای امروز میزارم.

 

شاگردان مکتب خانه ای از سخت گیری های معلم خود به ستوه آمده بودند . روزی دور هم جمع شدند و با یکدیگر درد دل می کردند.

گفتند: متاسفانه ما هر چه انتظار می کشیم آقا معلم بیمار نمی شود. بیاییم کاری کنیم که او بیمار شود تا چند روزی نفس راحتی بکشیم!

یکی از کودکان که از همه زرنگ تر و زیرک تر بود گفت: بچه ها! قرار می گذاریم که هر وقت آقا معلم آمد اول من به او می گویم : آقا! بلا به دور باشد! مگر کسالتی دارید که رنگ به روی مبارکتان نیست؟! فکر نمی کنید تب داشته باشید؟! البته ممکن است حرف من به تنهایی بر او اثر نگذارد ولی اگر شما نیز حرف مرا تکرار کنید ، کم کم او تحت تاثیر قرار می گیرد و دچار توهم بیماری می شود و در نهایت کارش به جایی می رسد که به بستر بیماری می افتد و ما مدتی از دست او راحت می شویم. پس حواستان جمع باشد که وقتی وارد مکتب خانه شدید با تعجب و دلسوزی بگویید : آقا چرا حال شما چنین است؟! مگر بیمار شده اید؟!

فردا صبح کودکان به در مکتب خانه رسیدند و همانجا ماندند تا کودک زیرک از راه برسد. دقایقی بعد آن کودک رسید و سپس با حالتی نگران گفت: آقا خیر است! چرا رنگ شما زرد  شده؟! مگر کسالتی دارید؟

آقا معلم با تندی به او نهیب زد که برو سرجایت بنشین و اینقدر حرف بیهوده نزن! با آنکه آقا معلم حرف او را رد کرد ولی لحظه ای به فکر فرو رفت و غبار خیال بر دلش نشست و کمی نگران شد. بچه ها یکی پس از دیگری وارد شدند و همین حرف ها را به او زدند. آقا معلم از شنیدن مکرر حال بد خود واقعا احساس نگرانی کرد و خلاصه خیال بیمار بودن کار خود را کرد و معلم کم کم در خود احساس ضعف و سستی کرد.

جناب معلم بر اثر غلبه وهم و خیال سست و بی حال شد. یعنی باور کرد که واقعا بیمار شده است. از این رو با حالی زار برخاست و گشاد گشاد به طرف خانه اش روان شد و بچه ها هم به دنبال معلم راه افتادند. معلم به خانه که رسید در را با واقات تلخی باز کرد و با لب و لوچه آویزان و ابروی گره خورده وارد خانه شد.همسرش که از زود آمدن او حیرت کرده بود گفت: خیر است ، چرا اینقدر زود آمدی؟!

مرد فریاد زد: مگر کوری؟! رنگ پریده مرا ببین که به چه روزی افتاده ام! دارم از تب می سوزم! سرم منگ شده است! زن که از حرکات همسرش هاج و واج مانده بود، گفت: والله ، والله چیزی نیست! مرد گفت: حرف نزن، فقط برو زود رختخواب را پهن کن که دیگر طاقت ایستادن ندارم! زن بیچاره، بلافاصله رختخواب را بر زمین پهن کرد و آقا دراز کشید و آه و ناله اش بلند شد!

آقا معلم با آنکه خیال میکرد حال زاری دارد بچه ها را مرخص نکرد بلکه به آنان گفت بروید در اتاق مجاور درس های خود را مرور کنید. بچه ها که دیدند نقشه تعطیلی مکتب خانه موثر واقع نیفتاد نزد کودک زیرک رفتند و از او راه چاره خواستند. او گفت: بچه ها شما با صدای بلند درس بخوانید تقریبا به صورت جیغ و داد! بچه ها همهمه وار شروع به درس خواندن کردند. کودک زیرک عمدا در جایی ایستاد که معلم حرفش را بشنود و سپس با صدای بلند گفت: بچه ها آهسته تر درس بخوانید. مگر نمی دانید آقا بیمار شده است؟! آیا ارزش دارد که آقا معلم به خاطر دستمزدی ناچیز به بیماری سختی دچار شود؟! معلم سری تکان داد و گفت: این بچه راست می گوید. این همهمه سردرد مرا دو چندان کرده است. سپس نزد آنان رفت و گفت: زود بلند شوید و بروید به خانه هاتان!

بچه ها خوشحال به طرف خانه های خود می دویدند و فریاد می کشیدند. ماردران به طرف کوچه دویدند و دیدند بچه ها مشغول جست و خیز و جیغ و داد هستند. بازیگوشی نابهنگام بچه ها مادران را خشمگین کرد. به بچه ها گفتند : الان که شما باید در مکتب خانه باشید چرا بازیگوشی می کنید؟! بچه ها گفتند: والله تقصیر ما نیست. آقا معلم به حکم قضا و قدر بیمار شده و مکتب خانه را تعطیل کرده است. مادران چون شیطنت بچه ها را می شناختند یقین داشتند که موضوع به این سادگی نیست بلکه کاسه ای زیر نیم کاسه است.

مادران گفتند: بچه ها راستش را بگویید ، چه شده است؟ اگر نگویید می رویم خانه آقا معلم و قضیه را جویا می شویم. بچه ها با خیال راحت گفتند: بسم الله ، بفرمایید بروید خانه معلم!

صبح فردا مادران دسته جمعی به منزل معلم رفتند و دیدند او مانند کسی که دچار بیماری سختی شده ، خوابیده و ناله می کند. از بس پتو و لحاف روی آقا معلم انداخته بودند او خیس عرق شده بود، به علاوه سرش را نیز با دستاری بسته بودند! معلم که صورتش را زیر پتو پنهان کرده بود، چنان آه و ناله می کرد که حضار مات مانده بودند و از هول و نگرانی پی در پی لاحول ولا قوة الا بالله می خواندند و فوت می کردند! مادران ، با احتیاط گفتند: جناب استاد ان شاء الله که خیر است. ما نمی دانستیم که شما به بیماری سختی دچار شده اید!

معلم هم ناله کنان گفت: من هم خبر نداشتم حالم اینقدر وخیم است، بچه ها مرا مطلع کردند!

 

ای عزیز! چنان که گفته اند یکی از خصوصیات روان انسان تلقین پذیری است. این خاصیت همچون شمشیری دو لبه است. یعنی تلقین هم می تواند بهترین ابزار سازندگی روان باشد و هم بدترین ابزار ویرانگری آن. این حکایت در تاثیر منفی و ویرانگر تلقین است.

اینجاس که میگن چه جلب!!! نیشخند

شاد باشید!

کلمات کلیدی: داستان
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (23)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    به یاد امین پور!     
    ساعت ۸:۴۸ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٧       
    

عشق

 

سلام به همه دوستان عزیزم!

فردا ، ٨ آبان سالگرد روزیه که قیصر امین پور برای همیشه رفت." با خودت مرا ببر ... خسته ام از این کویر "

به خاطر همین چند تا از شعراش رو میزارم که بخونیم....اگه یه فاتحه هم براش بفرستید که خیلی لطف می کنید! لبخندچشمک

جغرافیای ویرانی( از تنفس صبح)

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهی بیابانی است!
 

 

فال نیک ( از تازه ها )


گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، براز غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدن
آن برگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟

 

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

 

اشتقاق( از آینه های ناگهان )


وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !


رفتن ، رسیدن است( از آینه های ناگهان )

 
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخواهن ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

 

 

روحش شاد!



کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: حرفهای روزمره و خودمونی!
    
    
لینک دائم     لینک دائم           لینک دائم     نظر شما (34)           لینک دائم     نویسنده: سحر                 
    
 
    مرگ بر اسرائیل!     
    ساعت ۱٢:۱۴ ‎ق.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٧       
    

سلام

بالاخره گوشی جدید خریدم!....نوکیا هم نخریدمعینک...سونی اریکسون خریدم!

نظرات شما دوستان خیلی تاثیر داشت...جدی میگم...ممنون! قلب

البته بگذریم که من به همه ی کالاهای خارجی شک دارم!

 چونکه بازار اقتصاد جهانی یه بازار پر از رقابته و هر کی که قوی تر باشه بیشتر دوام میاره...برای اینکه بتونی بمونی باید رشوه بدی...به کی؟!...به قدرت های بزرگ....قدرت های بزرگ آخرش به کجا ختم میشه؟!..به رژیم صهیونیستی...

شرکتی که وقتی میری تو قسمت ساپورت سایت برای گوشی همه ی زبان ها رو داره حتی ISRAEL(!) به غیر از ایران پس نمیشه گفت همچین پاک و بی ریا و دور از جرگه ی این جماعتیه که پول کالاهاشون میره برای رژیم صهیونیستی!!

 

 

صهیونیست  و اسرائیل به خودیه خود چیزی نیست...منظورم اینه که کشور واحد و متحدی به اسم اسرائیل وجود نداره...چیزی که من دارم ازش حرف میزنم صهیونیسته که به یک کشور اطلاق نمیشه؛صهیونیست یعنی قدرت فاسد اقتصاد جهانی(اقتصاد جهانی هم که میدونید یعنی چی) که به همه چیز و همه کس(دین،فرهنگ،سیاست،...) سیطره داره.نمیخوام بیخود بزرگنمایی کنم،اگر میبینید این بادکنک روز به روز بیشتر باد میکنه به خاطره خودمونه...از ماست که بر ماست!

{در مورد خط به خط پاراگراف بالا توضیحات مبسوطی میشد داد اما برای اینکه از زیاده گویی جلوگیری کرده باشم تا مطلب از حوصله خوانندگان خارج نباشه و به فهیم بودن شما عزیزان هم اطمینان دارم،این تیپی نوشتم! نیشخندچشمک}

رژیم صهیونیستی مثل یه ام لفساد میمونه که بعضی از دولتهای اروپایی و امریکایی که ازش حمایت میکنن بچه های این مادر  فاسدن که به هم دل میدن و قلوه میگیرن!

این رژیم بی اساس برای اینکه بتونه به ظلم و جنایت و تجاوزگریش ادامه بده به همه چی نظارت داره و اگه بخوام بهتر بگم در هر کاری و هر امری و هر کشوری فضولی میکنه و سیاست های فاسد و مخربشو اعمال میکنه و زور میگه!

ولی خوب چاره ای نیست....نوکیا معلومه که کالای اسرائیلیه...کسی جایی نگفته که سونی اریکسون اسرائیلیه...پس اینجوری حداقل کمی وجدانم راحته!

آخه یه عزیزی همیشه به من میگه :

 کجای کاری....هر کالای خارجی برای اسرائیل و در راستای اهداف اونه و تکون میخوری پولش میره تو جیب اسرائیل!!

جالبه...الان که دارم این مطالبو مینویسم آیکون بابیلون دیکشنریه خوب و پرآوازه اینترنت که همه دوست دارن تو کامپیوترشون داشته باشن داره اون پایین بهم چشمک میزنه!!...خیلی هم خوشگله!...هه!

البته یه چیزی بگم همه ی این حرفهایی که من زدم فکر نکنید منظورم اینه که بی فایدس و همه چی مال اسرائیله و ای داد و بیداد که دیگه کار از کار گذشته و بی فایدس که ما هم این کالاهارو تحریم کنیم و نخریمشون چون همه چی آخرش زیر سلطه قدرت جهانی و اسرائیله!.......نه....اصلا....به هیچ وجه!

همونطور که میبینید خودم لوگوی تحریم کلای اسرائیلی رو تو وبلاگ گذاشتم و میبینید که نوکیا هم نخریدم!....بالاخره اگه تاثیری هم نداشته باشه اعتراضمون رو که اعلام میکنیم!

من منظورم از همه ی این حرفا یه جور شکایت و شاکی بودن و ابراز نارضایتیه...نمیخوام بگم  از کسی هم شاکیم و انتظار دارم کسی کاری بکنه و این حرفا....چون از دست خودم کار آنچنانی ای بر نمیاد  که بخوام به کسی هم توصیه ای کنم......فقط در همین حد که کالاهای اسرائیلی رو برای خودم تحریم کنم و نخرمشون کلی کار کردم!

 در صورتی میشه یه تحریم همگانی صورت بگیره که ما خودمون پیشرفت کنیم!

میخوام بگم دلمون رو خوش نکنیم !

اونهایی که میتونن و امکاناتشو دارن باید کار کنن و ایران رو قوی کنن !

 

بچه های شیعه باید درست تربیت بشن....نه اینکه یه بچه شیعه ٧-٨ ساله نتونه به ترتیب و درست اسم اماماشو بگه.....ندونه کی بودن ، چی بودن ، چه کارا کردن....ندونه امام اولش چه خصوصیاتی داشته و خیلی چیزای دیگه...........این از نظر مذهبی!

از نظر فرهنگی هم  یه بچه شیعه ی ایرانی ندونه که فردوسی کیه...کتابش چیه.....چی گفته.....اونوقت بچه های سوئیسی تو سنین ۴-۵ سالگی براشون آموزش تصویریه شاهنامه رو بزارن و براشون داستان وار تعریف کنن که آره بابا...شاهنامه اینه..........اونوقت بچه ی ایرانی مثل مَنگا وقتی بهش میگی شاهنامه چیه نگات کنه!

معلومه که فردا پس فردا اون بچه میاد به بچه ها ی ما مسلط میشه و  هر چی هم درست کنه با کمال میل قبولش میکنیم و میگیم دست مریزاد....بابا این خارجیا مخن!!!

نه...خارجیا مخ نیستن....حریصن و خرج میکنن و تربیت میکنن....از خودمون یاد میگیرن به خودمون بر میگردونن!

تو راه  خودشون (چه باطل چه حق ) استوارن و هیچ جوره عقب نمیشینن.

بگذریم.....حیف که خوب نمیتونم حرف بزنم...امان از بی سواتی!!....اطلاعاتم کمه!

غرض از این همه حرف این بود که با وجود اینکه پیروی شعار تحریم کالای اسرائیلی هستم و توی گوشی خریدنم اینو ثابت کردم ( با اینکه از نوکیا خوشم میومد)  و لوگوشم در وبلاگم گذاشتم و میگم ، کاچی به از هیچی،  ولی با این حرفا کار اساسی نمیشه کرد!

همه ی حرف من با خانواده ها و پدر مادراس که بچه هاتونو مثل یه شیعه ی واقعی تربیت کنید....قدرتمند و هدفمند و باسواد!

که بلکه بشه یه روزی ، شاید ، بچه های ایرانی خودشون سی پی یو درست کنن....نه اینتل!!!

جدی بگیریم این حرف رو ، نسلمون رو قوی کنیم!

 

مرگ بر اسرائیل

 

به امید نابودی همه ی قدرت های فاسد و دعا برای تعجیل در فرج منجی عالم بشریت ، حضرت صاحب الزمان!

ممنون که خوندید و اگه نوشته ها و افکارم پراکنده بود معذرت میخوام!

 

    

پاتوق

.افسوس ما که می خواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم،خود نتوانستیم مهربان باشیم

راه اندیشه ...

از کسی پرسیدم: " راه اندیشه کجاست ؟ "

با تحیر پرسید : " از کدامین شهری ؟ "

گفتم : " از شهر به بینید و نپرسیدم "

گفت : " عافیت در این است که ندانی ره اندیشه کجاست "
میرزا اندیشه های سبز |
ریشه در خاک...

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خارخار ناامیدی سخت آزرده ست. غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده ست! و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!

***

من اینجا ریشه در خاکم ، من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.

من اینجا تا نفس باقی ست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!                                                             

امید روشنائی گرچه در این تیرگی ها نیست،من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.                                                                                                    

من اینجا روزی آخر از دل این خاک،با دست تهی گل برمی افشانم.                            

من اینجا روزی از ستیغ کوه،چون خورشید،سرود فتح می خوانم،و می دانم ...

تو روزی باز خواهی گشت!

(فریدون مشیری)

 
میرزا اندیشه های سبز |
بوی عید،وحشت عید...

درود خدا بر انسانهای نیک صفت

در حالی که چند ساعت با سال جدید فاصله ای نیست خواهم گفت: که بیاییم در این سال نو کفشهای کهنه خود را به پا کرده و لباس های سال گذشته را پوشیده تا دل همه مردم سرزمینمان شاد باشد.

در این نزدیکی خانه ایست که با آمدن سال نو همه اهل خانه ناراحت می شوند زیرا ندارند مایحتاج لانه را. در این حوالی پدریست که ندارد پولی برای خرید تن پوش برای کودکش و خجل از این واقعه نگاه می کند پاهایم را. در این سال نو بیایید یکرنگ شویم تا همه گویند اینانند مردم ایران زمین....

یا مقلب ، قلب مارا شاد کن...

یا مدبر ، خانه را آباد کن...

یا محول ، احسن الحالم نما از بدیها فارغ البالم نما...

سال نو مبارکباد بر شما نیکان روزگاران
میرزا اندیشه های سبز |
شاد باشید! لبخند

 

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥ سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥ به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من پایان نامه پرتال زیگور طراح قالب